![]() |
![]() |
|
| گریه در چشمان من طوفان غم دارد ولی---×××---خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 12:49 توسط زهره |
|
|
این شعر رو یه دوست بی نظیر برام کامنت گذاشته بود. توی سال ۸۵ . داشتم یه گشتی میزدم که یهو دیدمش و یاد خاطراتمون افتادم. دلم براش تنگ شده
ای معنی عشق |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 19:7 توسط زهره |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 12:35 توسط زهره |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 16:10 توسط زهره |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 18:15 توسط زهره |
|
|
عشق یعنی انتظاروانتظار |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 15:19 توسط زهره |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 11:22 توسط زهره |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 18:13 توسط زهره |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 17:30 توسط زهره |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم دی 1387ساعت 15:18 توسط زهره |
|
|
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق ديوانه كه بودم *** در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد باغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد *** يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت من همه محو تماشاي نگاهت *** آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ريخته در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ *** يادم آيد : تو به من گفتي : از اين عشق حذر كن! لحظه اي چند بر اين آب نظر كن آب ، آئينه عشق گذران است تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است باش فردا ، كه دلت با دگران است! تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن! *** با تو گفتم : "حذر از عشق؟ ندانم! سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم! روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد چون كبوتر لب بام تو نشستم، تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم" باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...! *** اشكي ازشاخه فرو ريخت مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت! اشك در چشم تو لرزيد ماه بر عشق تو خنديد، يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم پاي در دامن اندوه كشيدم نگسستم ، نرميدم رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم! بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 18:34 توسط زهره |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 18:3 توسط زهره |
|
|
به دیدارم بیا هر شب، در این تنهائی تنها و تاریک ِ خدا مانند، دلم تنگ است. بیا ای روشن،ای روشن تر از لبخند. شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها. دلم تنگ است. بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه، در این ایوان سرپوشیده،وین تالاب مالامال، دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها. و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی. بیا،ای همگناهِ من در این برزخ. بهشتم نیز و هم دوزخ. به دیدارم بیا ،ای همگناه،ای مهربان با من، که اینان زود می پوشند رو در خواب های بی گناهی ها. و من می مانم و بیداد بی خوابی. بیا امشب که بس تاریک و تنهایم. بیا ای روشنی،اما بپوشان روی، که می ترسم تو را خورشید پندارند. و می ترسم همه از خواب برخیزند. و می ترسم که چشم از خواب بردارند. نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را. نمی خواهم بداند هیچ کس ما را. شب افتاده است و من تنها و تاریکم. و در ایوان و در تالاب من دیریست در خوابند، پرستوها و ماهی ها و آن نیلوفر آبی. بیا ای مهربان با من! بیا ای یاد مهتابی! |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 16:59 توسط زهره |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 19:24 توسط زهره |
|
|
من آن خودرو گياه وحشي صحراي اندوهم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 15:17 توسط زهره |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 19:52 توسط زهره |
|
|
نشد یک لحظه از یادت جدا ، دل زهی دل، آفرین دل، مرحبا دل ز دستش یک دم آسایش ندارم نمیدانم چه باید کرد با دل هزاران بار منعش کردم از عشق مگر برگشت از راه خطا ، دل؟ به چشمانت مرا دل مبتلا کرد فلاکت دل، مصیبت دل، بلا دل از این دل داد من بستان خدایا ز دستش تا به کی گویم خدا ! دل درون سینه آهی هم ندارد ستمکش دل، پریشان دل، گدا دل به تاری گردنش را بسته زلفت فقیر و عاجز و بی دست و پا دل بشد خاک و ز کویت برنخیزد زهی ثابت قدم دل، با وفا دل
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 13:37 توسط زهره |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:9 توسط زهره |
|
|
و مرگ چیزی از جنس فراموشی است ... و آدمی چیزی از گونهی فراموشکاران ... چند سال بعد در چنین روزی ... برف می بارد و لحظه های عمر من همچون تکدانه های برف آرام بر زمين می افتد و زمين با عطش خاصی آنها را در کام خود فرو می کشاند ... می خواهم دمی بياسايم ...آسايشی در اوج سرما ، در اوج خفقان... شمارش معکوس آغاز شده ... برای روزی خاص ، مادرم لباس سياهش را از گنجه در می آورد ... مادرم آن روز را می شناسد ... آن روز را می فهمد ... روز ميلاد دوباره ی من فرا می رسد ... زندگی دوباره آغاز می شود ... سی و هفت ... سی و شش... سی و پنج ... و ت مثل تولد ... و ناگهان در غروب غم افزای یک روز سرد زمستانی وتو ناباورانه هيچ کششی هيچ جاذبه ای احساس نمی کنم .... همراه قاب عکسم و خیال تو - خدا نگهدار - |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:38 توسط زهره |
|
|
یه سال از زمانی که توی این وبلاگ برای
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 16:57 توسط زهره |
|
|
معنای زنده بودن من ، با تو بودن است. نزدیک ، دور سیر ، گرسنه رها ، اسیر دلتنگ ، شاد آن لحظهای که بی تو سرآید مرا مباد! مفهوم مرگ من در راه سرفرازی تو ، در کنار تو مفهوم زندگی است. معنای عشق نیز در سرنوشت من با تو، همیشه با تو، برای تو، زیستن.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم فروردین 1387ساعت 10:48 توسط زهره |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 12:52 توسط زهره |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 18:11 توسط زهره |
|
|
مرا در بیستون بر خاک بسپارید که تا شبها غم بیهمزبانی را برای کوهکن گویم بگویم عاشقم ، بی همدمم ، دیوانهام ، مستم نمیدانم کدامین حال و درد خویشتن گویم از آن گمگشته من هم نشانی آور ای قاصد که چون یعقوب نابینا سخن با پیرهن گویم تو میآیی به بالینم ولی آندم که در خاکم خوشامد گویمت اما در آغوش کفن گویم.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 19:24 توسط زهره |
|
|
ولنتاینت مبارک عشق من ![]()
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 15:36 توسط زهره |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 11:1 توسط زهره |
|
|
هرچه بیهوده مرا کشت، بَسَم بود، بسم! نفس بی کسیم زنده دلان، قطع کنید! سینهام چاک کنید، این غبار سیه از روی رخم، پاک کنید. به چه کار آید این چشمه خون؟ این تن مُرده مرگ که تن زنده من کرده چنین آواره، از کف سینهام آرید برون ببرید، ببرید، در بیابان سکوت! زیر مشتی لجن و سنگ سیه خاک کنید!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 13:31 توسط زهره |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 18:13 توسط زهره |
|
|
چه تاریک و چه دلگیرم در این شبهای بعد از تو به زخمی خو گرفتم ، زخم ناپیدای بعد از تو منم با یک سبد آواز همراهی ، تو تنهایی و من حالا به فکرم ، فکر یک تنهای بعد از تو و شعرم شاخه تنگ قفسهای منِ من شد غزل ، این یار دیرینه که شد آوای بعد از تو و چون رودی که گم کرده خَم دریایی خود را نمیدانم چه باید کرد ، فرداهای بعد از تو تو صبحی در شب یلدای من بودی ، ولی اینک چه تاریک و چه دلگیرم در این شبهای بعد از تو |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم دی 1386ساعت 17:29 توسط زهره |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 10:54 توسط زهره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|