![]() |
![]() |
|
| گریه در چشمان من طوفان غم دارد ولی---×××---خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 19:52 توسط زهره |
|
|
نشد یک لحظه از یادت جدا ، دل زهی دل، آفرین دل، مرحبا دل ز دستش یک دم آسایش ندارم نمیدانم چه باید کرد با دل هزاران بار منعش کردم از عشق مگر برگشت از راه خطا ، دل؟ به چشمانت مرا دل مبتلا کرد فلاکت دل، مصیبت دل، بلا دل از این دل داد من بستان خدایا ز دستش تا به کی گویم خدا ! دل درون سینه آهی هم ندارد ستمکش دل، پریشان دل، گدا دل به تاری گردنش را بسته زلفت فقیر و عاجز و بی دست و پا دل بشد خاک و ز کویت برنخیزد زهی ثابت قدم دل، با وفا دل
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 13:37 توسط زهره |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:9 توسط زهره |
|
|
و مرگ چیزی از جنس فراموشی است ... و آدمی چیزی از گونهی فراموشکاران ... چند سال بعد در چنین روزی ... برف می بارد و لحظه های عمر من همچون تکدانه های برف آرام بر زمين می افتد و زمين با عطش خاصی آنها را در کام خود فرو می کشاند ... می خواهم دمی بياسايم ...آسايشی در اوج سرما ، در اوج خفقان... شمارش معکوس آغاز شده ... برای روزی خاص ، مادرم لباس سياهش را از گنجه در می آورد ... مادرم آن روز را می شناسد ... آن روز را می فهمد ... روز ميلاد دوباره ی من فرا می رسد ... زندگی دوباره آغاز می شود ... سی و هفت ... سی و شش... سی و پنج ... و ت مثل تولد ... و ناگهان در غروب غم افزای یک روز سرد زمستانی وتو ناباورانه هيچ کششی هيچ جاذبه ای احساس نمی کنم .... همراه قاب عکسم و خیال تو - خدا نگهدار - |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:38 توسط زهره |
|
|
یه سال از زمانی که توی این وبلاگ برای
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 16:57 توسط زهره |
|
|
معنای زنده بودن من ، با تو بودن است. نزدیک ، دور سیر ، گرسنه رها ، اسیر دلتنگ ، شاد آن لحظهای که بی تو سرآید مرا مباد! مفهوم مرگ من در راه سرفرازی تو ، در کنار تو مفهوم زندگی است. معنای عشق نیز در سرنوشت من با تو، همیشه با تو، برای تو، زیستن.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم فروردین 1387ساعت 10:48 توسط زهره |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 12:52 توسط زهره |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 18:11 توسط زهره |
|
|
مرا در بیستون بر خاک بسپارید که تا شبها غم بیهمزبانی را برای کوهکن گویم بگویم عاشقم ، بی همدمم ، دیوانهام ، مستم نمیدانم کدامین حال و درد خویشتن گویم از آن گمگشته من هم نشانی آور ای قاصد که چون یعقوب نابینا سخن با پیرهن گویم تو میآیی به بالینم ولی آندم که در خاکم خوشامد گویمت اما در آغوش کفن گویم.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 19:24 توسط زهره |
|
|
ولنتاینت مبارک عشق من ![]()
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 15:36 توسط زهره |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 11:1 توسط زهره |
|
|
هرچه بیهوده مرا کشت، بَسَم بود، بسم! نفس بی کسیم زنده دلان، قطع کنید! سینهام چاک کنید، این غبار سیه از روی رخم، پاک کنید. به چه کار آید این چشمه خون؟ این تن مُرده مرگ که تن زنده من کرده چنین آواره، از کف سینهام آرید برون ببرید، ببرید، در بیابان سکوت! زیر مشتی لجن و سنگ سیه خاک کنید!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 13:31 توسط زهره |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 18:13 توسط زهره |
|
|
چه تاریک و چه دلگیرم در این شبهای بعد از تو به زخمی خو گرفتم ، زخم ناپیدای بعد از تو منم با یک سبد آواز همراهی ، تو تنهایی و من حالا به فکرم ، فکر یک تنهای بعد از تو و شعرم شاخه تنگ قفسهای منِ من شد غزل ، این یار دیرینه که شد آوای بعد از تو و چون رودی که گم کرده خَم دریایی خود را نمیدانم چه باید کرد ، فرداهای بعد از تو تو صبحی در شب یلدای من بودی ، ولی اینک چه تاریک و چه دلگیرم در این شبهای بعد از تو |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم دی 1386ساعت 17:29 توسط زهره |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 10:54 توسط زهره |
|
|
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی، تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم، تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم، پس از یک جستجوی نقرهای در کوچههای آبی احساس، تو را از بین گلهایی که در تنهاییم رویید، با حسرت جدا کردم. و تو در پاسخ آبیترین موج تمنای دلم گفتی: دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم، تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم. و این بود آخرین حرفت...! و من بعد از عبور تلخ و غمگینت، دو چشمم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم. نمیدانم چرا رفتی...؟ نمیدانم چرا...؟ شاید خطا کردم و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی، نمیدانم کجا...؟ تا کی...؟ برای چه...؟ ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه میبارید، و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت، و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد، و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمیداشت، تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد. و بعد از رفتنت، آسمان چشمهایم خیس باران بود، و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد، من بی تو تمام هستیم از دست خواهد رفت، کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مُرد، و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد. کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد و من با آنکه میدانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد، هنوز آشفته چشمان زیبای توام ، برگرد... برگرد و ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد. و بعد از این همه طوفان و وَهم و پرسش و تردید، کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است، و در امواج پاییزیترین ویرانی یک دل، میان غصهای از جنس بغض کوچک یک ابر، نمیدانم چرا؟ شاید به رسم و عادت پروانگیمان باز، برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم آذر 1386ساعت 12:29 توسط زهره |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 12:20 توسط زهره |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 12:26 توسط زهره |
|
|
زیر خاکستر ذهنم باقی است ، آتشی سرکش و سوزنده هنوز. یادگار است ز عشقی سوزان که بُود گرم و فروزنده هنوز. عشق همان گونه که بنیان مرا سوخت از ریشه و خاکستر کرد، غرق در حیرتم از اینکه چرا ماندهام زنده هنوز. گاهگاهی که دلم میگیرد، پیش خود میگویم، آنکه جانم را سوخت، یادی آرد از این بنده هنوز؟ سخت جانی را بین که نمردم از هجر، مرگ صد بار به از بی تو بودن باشد. گفتم از عشق تو من خواهم مُرد، چون نمُردم هستم پیش چشمان تو شرمنده هنوز. گرچه از فرط غرور اشکم از دیده نریخت، بعد تو لیک پس از آن همه سال، کس ندیده به لبم خنده هنوز. گفته بودند که از دل برود یار، چو از دیده برفت سالهاست که از دیده برفتی لیکن، دلم از مهر تو آکنده هنوز. دفتر عمر مرا دست ایام ورقها زده است. زیر بار غم عشق، قامتم خم شد و پشتم بشکست. در خیالم اما همچنان روز نخست، تویی آن قامت بالنده هنوز. در قمار غم عشق، دل من بردی و با دست تهی، منم آن عاشق بازنده هنوز. آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش. گر که گورم بشکافند عیان میبینند، زیر خاکستر جسمم باقی است، آتشی سرکش و سوزنده هنوز....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 12:25 توسط زهره |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 10:9 توسط زهره |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 10:13 توسط زهره |
|
|
یکی گفتا ز دوران ناامیدم که میروید به سر موی سپیدم از این موی سپید اندیشه دارم که بر پای جوانی تیشه دارم فلک هر چین که از مویم گشاید دگر چینی بر ابرویم فزاید بگفتم : این خیالی ناپسند است جوانی آهویی سر در کمند است کمندش چیست ؟ شوق و شادمانی چو گم شد ، زود گم گردد جوانی جوانی در درون دل نهفته است جوانی در نشاط و شور خفته است چو گم شد از دلت عشق هوس باز همانا شام پیری گشته آغاز نه پیری در گذشتِ ماه و سال است که مرگ عشق و ترک ایده آل است جوانی موسمی از زندگی نیست که چون بگذشت نوبت گویدت ایست بسا پیرا که دیدم سرخوش و شاد جوانروی و جوان خوی و جوان یاد بیا تا تن به خرسندی سپاریم کز آن شایستهتر یاری نداریم ندیدی صبحدم چون خنده سر کرد نشاطش بر همه عالم اثر کرد ؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:6 توسط زهره |
|
|
بیا لختی تأمل کن ، سرشک دیده زارم چرا از من ربودی تو ، مجال دیدن معشوق و دلدارم که امشب یار بیمارم به سر عزم سفر دارد غم و اندوه جانکاه از زمین و عرش میبارد چرا راه تماشا را گرفتی از من غمگین تو ای ابر سیه برگرد نبار امشب غبار تو بروی چهره معشوق من صد لکه اندازد اگر یکبار دیگر من نبینم چهره او را درخت غم به جانم ریشه میسازد نگاری را که عمری در دلش بودم همان معشوقهای را که ، دل زارم تمنا میکند هر دم ز دستم میرود افسوس و دیگر برنمیگردد خدایا بنگر این بی تابی دل را بخود میپیچد و از هجر مینالد و تو ای یار دیرینم ، بیا سیلاب اشکم را نگر ، غم را تماشا کن مرا دریاب و از پیشم مرو دردم مداوا کن که یک دل دارم و از هجر تو بیمار میگردد خریداری نباشد این دل دیوانه من را دلم چون کهنه کالایی در این بازار میگردد مگر من بی وفا بودم که با من اینچنین کردی چرا بگذاشتی چشمم بریزد اشک بیماری چرا این عاشق درد آشنایت را ، دل آزار و غمین کردی ..... |