![]() |
![]() |
|
| گریه در چشمان من طوفان غم دارد ولی---×××---خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من |
|
وای باران ، باران ، شیشه پنجره را باران شست . از دل من اما ، چه کسی نقش تو را خواهد شست . ای عزیز من ، بی تو چه سخت است که من جز کلمات چاره دیگری نداشته باشم . هرچند عزیزی چون تو را دارم و غمی ندارم پس با تو بودن را با نگارش و چهرهات به هم آمیخته و به تو از تو مینویسم : با تو من همه رنگهای این سرزمین را آشنا میبینم ، با تو آهوان این صحرا کودکان همبازی منند ، با تو کوهها حامیان وفادار خاندان منند ، « با تو من با بهار میرویم » با تو من در عطر یاسها پخش میشوم ، با تو من در هر تندر فریاد شوق میکشم . در حلقوم مرغان عاشق میخوانم و در قلقل چشمهها میخندم و در نای جویباران زمزمه میکنم . با تو من عشق را ، شوق را ، زندگی را ، و مهربانی پاک خداوندی را مینوشم .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام دی 1385ساعت 18:41 توسط زهره |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 9:9 توسط زهره |
|
|
نام من عشق است ، میشناسیدم ؟ زخمیام ، زخمی سراپا ، میشناسیدم ؟ با شما طی کردهام راه درازی را خستهام خسته ، میشناسیدم ؟ این زمان گرچه ابری پوشانیده است رویم من همان خورشید تابانم ، میشناسیدم ؟ این چنین بیگانه از من رو مگردانید در کف فرهاد ، تیشه من نهادم ، من من شکستم بیستون را ، من من همان مهربان سالهای دورم رفتهام از یادتان یا ، میشناسیدم ؟ نام من عشق است ، میشناسیدم ؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 15:26 توسط زهره |
|
|
تو را دوست میدارم ، نمیدانم چرا ، شاید این طبیعت ساده و بیآلایش من ، حد و مرزی برای دوست داشتن نمیشناسد . ولی سخت در این مکتوب فرونشستهام ، چه کسی مرا دوست میدارد ؟ ای فرشته نازل شده بر چشمانم ، ای شقایق زندگیم ، ای تنها ستاره آسمان قلبم ، ای زیباترین زیباییهای محبت ، ای بهانه خواب شبهایم ، ای تنها نیاز زنده بودنم ، ای آغاز روز بودنم ، ای نیمه پنهان من ، و تو ای معشوق من ، تو را با تمام وجود ، دوست دارم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 13:11 توسط زهره |
|
|
هوا بس ناجوانمردانه دلگیر است و من بر آن شدم که در این غروب دلگیر با مساعدت قلم و تکه کاغذی که در دست دارم پرسهای در دنیای تنهایی خویش زنم و بدین سان میخواهم بنویسم اما نگارش برایم بسی سخت است و از آن سخت تر باور حقایقیست که باید در ازای یک جاده «تولد تا مرگ» با آنان پنجه در پنجه کنم . اما با هر مغولهای که هست باز هم قلم را به یاری حرفهای خویش میطلبم و با رقص آن بر سپیدیهای کاغذ چند سطری را برای تسکین لحظههای دلتنگی خود خواهم نوشت و آنها را تقدیم خواهم کرد به ساکنان وادی دل . تقدیم به همه کسانی که از زندگی جز کوله باری آرزو ، چیزی رهتوشه سفر ندارند . تقدیم به همه کسانی که در بیغوله زندگی اسیر بازیچههای سرنوشتند . تقدیم به همه کسانی که قلبهایشان در گذر از جادههای ناهموار زندگی ناخواسته شکسته است . تقدیم به کسانی که از زندگی جز رنج چیزی ندیدهاند ، اما دلهایی پاک و ضمیری بیآلایش دارند . تقدیم به کسانی که پرواز را میفهمند ولی دنیای بیرحم بال پروازشان را شکسته و قدرت پرواز و فریاد را از آنها گرفته است . تقدیم به کسانی که اکنون همچو من گوشهای را با خود خلوت کرده و حرفهای دلشان را بر تن سفید کاغذ مینویسند . باشد که در روزگاران نامده ، دیدگانی بسیار نظارهگر حرفهای تنهایی این حقیر باشند . و خلاصه این قلب شکسته خویش را ، این یادگار تازیانههای روزگار را تقدیم میدارم به تمامی سوته دلان دنیای بیرحم ..... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 10:2 توسط زهره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|