![]() |
![]() |
|
| گریه در چشمان من طوفان غم دارد ولی---×××---خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 9:53 توسط زهره |
|
|
بی تو طوفانزده دشت جنونم ، صید افتاده به خونم تو چسان میگذری غافل از اندوه درونم بی من از شهر سفر کردی و رفتی بی من از کوچه گذر کردی و رفتی قطرهای اشک فرو ریخت ز چشمان سیاهم تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم ( تو ندیدی ) نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتم چون در خانه ببستم ، دگر از پای نشستم گوییا زلزله آمد ، گوییا خانه فرو ریخت سر من بی تو من در همه شهر غریبم بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی تو همه بود و نبودی تو همه شعر و سرودی چه گریزی ز بر من که ز کویت نگریزم گر بمیرم ز غم دل به تو هرگز نستیزم من و یک لحظه جدایی ، نتوانم ، نتوانم « بی تو من زنده نمانم . »
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 12:16 توسط زهره |
|
|
دوست دارم شمع باشم در دل شبها بسوزم روشنی بخشم میان جمع و خود تنها بسوزم شمع باشم اشک بر خاکستر پروانه ریزم یا سمندر گردم و در شعله بی پروا بسوزم لالهیی تنها شوم در دامن صحرا برویم کوه آتش گردم و در حسرت دریا بسوزم ماه گردم در شب تار سیه روزان بتابم شعله آهی شوم خود را ز سر تا پا بسوزم اشک شبنم باشم و بر گونه گلها بلغزم برق لبخندی شوم در غنچه لبها بسوزم یا ز همت پر بسایم بر ثریا همچون عنقا یا بسازم آنقدر با آتش دل تا بسوزم . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 12:22 توسط زهره |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 18:26 توسط زهره |
|
|
یکی را دوست میدارم ، ولی افسوس ، او هرگز نمیداند . نگاهش میکنم شاید بخواند از نگاه من که او را دوست میدارم ، ولی افسوس ، او هرگز نگاهم را نمیخواند . به برگ گل نوشتم من که او را دوست میدارم ، ولی افسوس ، او برگ گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند . به مهتاب گفتم ای مهتاب ، سر راهت به کوی او سلام من رسان و گو که او را دوست میدارم ، ولی افسوس ، یکی ابر سیه آمد ز ره روی مه تابان بپوشانید . صبا را دیدم و گفتم ، صبا دستم به دامانت ، بگو از من به دلدارم که او را دوست میدارم ، ولی افسوس ، ز ابر تیره برقی جست و قاصد را میان ره بسوزانید . کنون وامانده از هر جا ، دگر با خود کنم نجوا ، یکی را دوست میدارم ، ولی افسوس ، او هرگز نمیداند !!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 10:55 توسط زهره |
|
|
درهای میدانم ، شیب تندی دارد ، و زلالی که ز برفاب افق میآید ، در سراشیب همین دره سحر میروید ، آب و آیینه و باران و سحر در اینجا ، همگی یکرنگند ، اگر آن یار سفر کرده بیاید از ره ، عشق در شیب همین دره کپر میسازد ، درهای میدانم ، شیب تندی دارد ، آفتابش هر روز ، به نفس میافتد و سراپای کمرکشها را ، مه فرا میگیرد ، چشمه تا مینالد ، کاش میشد باران ، نفسی تازه کند ، مردم از تنهایی ، روزنی هست به آن سوی ترنمهایم ، و کسی هست که پیوسته مرا میخواند ، اسب و زینی باید ، و دلی دریایی که خیال سفر دشت شقایق دارد ، های مَردم ، مَردم ، مُردم از تنهایی ، وسعتی میخواهم ، که بنالم سنگین ، عشق هم فاصلهها را نشکست ، آه میدانم ، روزی ، مردی ، ذوالفقاری در دست ، از سراشیب همین دره گذر خواهد کرد ، از زلال خنک و جاری برفاب نَمی مینوشد ، زیر لب خواهد خواند : به فدای لب خشکیده سالار شهید ، و سفر خواهد کرد ، اسب و زینی باید ، به هماوردی تنهایی من ، باید از خاک برید ، و سفر در پیش است ، سفری تا لب زیبای سحر خواهم رفت ، اگر آن یار سفر کرده بیاید از راه .....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 11:43 توسط زهره |
|
|
ای تمام فکر من در روز و شب ای همه هذیان من در سوز و تب ای نهان در پیکرم چون جان شده همچو بوی گل به گل پنهان شده آه ای بالاترین سوگند من ای نهان در گریه و لبخند من ای به رگهایم چنان خون گمشده در میان دیدهام مَردم شده ای شکوه آسمان در چشم تو ای فدای قهر و ناز و خشم تو ای بهشت دلکش موعود من خون گرم زندگی در پود من ای تمنای دل تنهای من ای چراغ روشن شبهای من جز تو کی دارم ، به جز تو گفتگو ای به گوشم گوشوار آرزو گر که یاران فارغند از یاد من از دل دیوانهی ناشاد من عشق تو چون در دلم باشد چه غم چون که تا روز قیامت با توأم خلق میگویند : گر او یار توست مایه غم از چه در اشعار توست ؟ گر دل او با دل تنگت یکی ست نالههای حسرتت پس چیست، چیست؟ آه ، من دیوانهام ، دیوانهام جز تو از خلق جهان بیگانهام ! دوستت دارم ، تو میخواهی مرا باز میترسم ، نمیدانم چرا وای اگر روزی فراموشم کنی با غم هجران هم آغوشم کنی وای اگر نامم بمیرد بر لبت یا فرو بنشیند این سوز تبت آه میترسم شبی طوفان شود ساحل امید من ویران شود گر ز دریا قطرهای هم کم شود مرغ طوفان سینهاش پر غم شود ای دلت دریای پاک و روشنم مرغ بوتیمار این دریا منم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 18:26 توسط زهره |
|
|
بیا تا لیلی و مجنون شویم ، افسانهاش با من بیا با من به شهر عشق رو کن ، خانهاش با من بیا تا سر به روی شانه هم راز دل گوییم اگر مویت چو روزم شد پریشان ، شانهاش با من سلام ای غم ، سلام ای آشنای مهربان دل پر پرواز وا کن چون پرستو ، لانهاش با من مگو دیوانه کو ، زنجیر گیسو را ز هم واکن دل دیوانه ، دیوانه ، دیوانهاش با من در این دنیای وانفسای حسرتزای بی فردا خدایا عاشقان را غم مده ، شکرانهاش با من مگو دیگر سمندر در دل آتش نمیسوزد تو گرمم کن به افسون ، گرمی افسانهاش با من چه بشکن بشکنی دارد ، فلک در کار سرمستان تو پیمان بشکنی ، نشکستن پیمانهاش با من
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 12:51 توسط زهره |
|
|
شما ای خاطرات کهنه و پوسیده و درهم ز من امشب چه میخواهید ؟ ز من امشب که میمیرم یکه و تنها ، چه میخواهید ؟ برای مردنم کسی را خبر نسازید . نمیخواهم پدر برهم زند چشمان بازم را . نمیخواهم ببیند مادرم سختی جان کندنم را . نامهای نوشتهام که گر افتد به دست خواهرم ، از دل کشد آهی . وگر افتد به دست دلبرم ، اشکش فرو ریزد . بدینسان نامهام : سلام مادر ، سلام ای نازنین ، ای مهربان ، ای بهترین مادر دگر در دفترم شعر جدیدی را نخواهی دید ، نخواهی خواند دگر در آلبومم عکس جدیدی را نخواهی دید . دگر هر شب در را به رویم باز نخواهی کرد . دگر از من نمیپرسی ، کجا بودی در این ظلمت ؟ چه میکردی ؟ چه میخواهی ؟ مادر ؛ اگر روزی رفیق مهربانی آمد سراغ من ، بگو : فرزندم به ناکامی جان داد . و تا آخرین لحظه عمر به سختی سخن میگفت : خداحافظ عزیزانم ، خداحافظ رفیقانم ، خداحافظ ......
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 11:46 توسط زهره |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 11:41 توسط زهره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|