![]() |
![]() |
|
| گریه در چشمان من طوفان غم دارد ولی---×××---خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 20:54 توسط زهره |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 9:41 توسط زهره |
|
|
وقتی مُردم روی قبرم ننویسید که بودم . وقتی مُردم روی قبرم ننویسید : نه شعری نه شعاری . ننویسید که بودم از چه تباری . وقتی مُردن آخرین نقطه راهه نمیخواد سنگ روی قبرم بذارید ...... وقتی هر اومدنی رفتنی داره ، نمیخواد گل روی قبرم بکارید ..... خیلی وقتا پیش از این مرده بودم ، عمری دلمرده به سر برده بودم . بدون سنگ ، بدون نام و نشون چوب این زندگی رو خورده بودم . وقتی مُردم روی قبرم ننویسید که بودم .....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 17:21 توسط زهره |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 15:38 توسط زهره |
|
|
من ، مناجات درختان را هنگام سحر ، رقص عطر گل یخ را با باد نفس پاک شقایق را در سینه کوه ، صحبت چلچله ها را با صبح نبض پاینده هستی را در گندم زار ، گردش رنگ و طراوت را در گونه گل همه را میشنوم ، میبینم ، من به این جمله نمیاندیشم ! به تو میاندیشم . ای سراپا همه خوبی ، تک و تنها به تو میاندیشم . همه وقت ، همه جا ، من به هر حال که باشم به تو میاندیشم . تو بدان این را ، تنها تو بدان ، تو بیا ، تو بمان با من ، تنها تو بمان جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب ، من فدای تو ، به جای همه گلها تو بخند ، اینک این من که به پای تو درافتادم باز ، ریسمانی کن از آن موی دراز ، تو بگیر ، تو ببند ! تو بخواه ، پاسخ چلچله ها را ، تو بگو ، قصه ابر هوا را ، تو بخوان تو بمان با من ، تنها تو بمان در رگ ساغر هستی تو بجوش ، من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است ، « آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش ! »
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 13:16 توسط زهره |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 12:52 توسط زهره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|