![]() |
![]() |
|
| گریه در چشمان من طوفان غم دارد ولی---×××---خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من |
|
یکی گفتا ز دوران ناامیدم که میروید به سر موی سپیدم از این موی سپید اندیشه دارم که بر پای جوانی تیشه دارم فلک هر چین که از مویم گشاید دگر چینی بر ابرویم فزاید بگفتم : این خیالی ناپسند است جوانی آهویی سر در کمند است کمندش چیست ؟ شوق و شادمانی چو گم شد ، زود گم گردد جوانی جوانی در درون دل نهفته است جوانی در نشاط و شور خفته است چو گم شد از دلت عشق هوس باز همانا شام پیری گشته آغاز نه پیری در گذشتِ ماه و سال است که مرگ عشق و ترک ایده آل است جوانی موسمی از زندگی نیست که چون بگذشت نوبت گویدت ایست بسا پیرا که دیدم سرخوش و شاد جوانروی و جوان خوی و جوان یاد بیا تا تن به خرسندی سپاریم کز آن شایستهتر یاری نداریم ندیدی صبحدم چون خنده سر کرد نشاطش بر همه عالم اثر کرد ؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:6 توسط زهره |
|
|
بیا لختی تأمل کن ، سرشک دیده زارم چرا از من ربودی تو ، مجال دیدن معشوق و دلدارم که امشب یار بیمارم به سر عزم سفر دارد غم و اندوه جانکاه از زمین و عرش میبارد چرا راه تماشا را گرفتی از من غمگین تو ای ابر سیه برگرد نبار امشب غبار تو بروی چهره معشوق من صد لکه اندازد اگر یکبار دیگر من نبینم چهره او را درخت غم به جانم ریشه میسازد نگاری را که عمری در دلش بودم همان معشوقهای را که ، دل زارم تمنا میکند هر دم ز دستم میرود افسوس و دیگر برنمیگردد خدایا بنگر این بی تابی دل را بخود میپیچد و از هجر مینالد و تو ای یار دیرینم ، بیا سیلاب اشکم را نگر ، غم را تماشا کن مرا دریاب و از پیشم مرو دردم مداوا کن که یک دل دارم و از هجر تو بیمار میگردد خریداری نباشد این دل دیوانه من را دلم چون کهنه کالایی در این بازار میگردد مگر من بی وفا بودم که با من اینچنین کردی چرا بگذاشتی چشمم بریزد اشک بیماری چرا این عاشق درد آشنایت را ، دل آزار و غمین کردی .....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 14:45 توسط زهره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|