![]() |
![]() |
|
| گریه در چشمان من طوفان غم دارد ولی---×××---خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:9 توسط زهره |
|
|
و مرگ چیزی از جنس فراموشی است ... و آدمی چیزی از گونهی فراموشکاران ... چند سال بعد در چنین روزی ... برف می بارد و لحظه های عمر من همچون تکدانه های برف آرام بر زمين می افتد و زمين با عطش خاصی آنها را در کام خود فرو می کشاند ... می خواهم دمی بياسايم ...آسايشی در اوج سرما ، در اوج خفقان... شمارش معکوس آغاز شده ... برای روزی خاص ، مادرم لباس سياهش را از گنجه در می آورد ... مادرم آن روز را می شناسد ... آن روز را می فهمد ... روز ميلاد دوباره ی من فرا می رسد ... زندگی دوباره آغاز می شود ... سی و هفت ... سی و شش... سی و پنج ... و ت مثل تولد ... و ناگهان در غروب غم افزای یک روز سرد زمستانی وتو ناباورانه هيچ کششی هيچ جاذبه ای احساس نمی کنم .... همراه قاب عکسم و خیال تو - خدا نگهدار - |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:38 توسط زهره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|