![]() |
![]() |
|
| گریه در چشمان من طوفان غم دارد ولی---×××---خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من |
|
به دیدارم بیا هر شب، در این تنهائی تنها و تاریک ِ خدا مانند، دلم تنگ است. بیا ای روشن،ای روشن تر از لبخند. شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها. دلم تنگ است. بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه، در این ایوان سرپوشیده،وین تالاب مالامال، دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها. و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی. بیا،ای همگناهِ من در این برزخ. بهشتم نیز و هم دوزخ. به دیدارم بیا ،ای همگناه،ای مهربان با من، که اینان زود می پوشند رو در خواب های بی گناهی ها. و من می مانم و بیداد بی خوابی. بیا امشب که بس تاریک و تنهایم. بیا ای روشنی،اما بپوشان روی، که می ترسم تو را خورشید پندارند. و می ترسم همه از خواب برخیزند. و می ترسم که چشم از خواب بردارند. نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را. نمی خواهم بداند هیچ کس ما را. شب افتاده است و من تنها و تاریکم. و در ایوان و در تالاب من دیریست در خوابند، پرستوها و ماهی ها و آن نیلوفر آبی. بیا ای مهربان با من! بیا ای یاد مهتابی! |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 16:59 توسط زهره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|