![]() |
![]() |
|
| گریه در چشمان من طوفان غم دارد ولی---×××---خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من |
|
نشد یک لحظه از یادت جدا ، دل زهی دل، آفرین دل، مرحبا دل ز دستش یک دم آسایش ندارم نمیدانم چه باید کرد با دل هزاران بار منعش کردم از عشق مگر برگشت از راه خطا ، دل؟ به چشمانت مرا دل مبتلا کرد فلاکت دل، مصیبت دل، بلا دل از این دل داد من بستان خدایا ز دستش تا به کی گویم خدا ! دل درون سینه آهی هم ندارد ستمکش دل، پریشان دل، گدا دل به تاری گردنش را بسته زلفت فقیر و عاجز و بی دست و پا دل بشد خاک و ز کویت برنخیزد زهی ثابت قدم دل، با وفا دل
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 13:37 توسط زهره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|